از آغاز فهمیدم که آسان نیست

آیینه شدن برای انعکاس همه ی نقش ها

گاه سکوت می کنم تا از این همه بی صدایی بتوانم پرواز دلنشین شاپرکی را به تصویر بکشم

گاه به دنبال هیاهو می گردم... تا لحظه ی باشکوه نیایش برگ ها را قاب کنم

گاه نفس در سینه حبس می کنم تا اشکی از قلم نیفتد

اما خوب می دانم، تصویرهایم بزرگترین تجلی های عشقند

می داني؛ نه سحر می دانم، نه شعر

همه ی بضاعتم، عدسی کوچکی است که حکایت هایش، نه خواندنیست و نه گفتنیست

اما دیدنیست...؛ فقط دیدنی!

همه را در نگاره ای به یاد ماندنی، پیشکش عزیزانی مي کنم که به یادم بوده اند...

از این که تصویر کلماتم را ورق مي زنيد

سپاس می گذارم